X
تبلیغات
رایتل

خودنویس

... خودنویس یعنی دنیای واقعی فردا با بودن در مجاز امروز به شرط آنکه واقعی بمانی....

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
                     ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
                                         حسن مهرویان مجلس گرچه دل می برد و دین
                                                                  بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
آخرین سرباز رو چید و گفت : چقدر مطمئنی که این دست رو مساوی می کنی ؟!
همیشه تو زندگی لحظاتی پیش میاد که منهای برد و باخت آدم ها باید به یه حالت سومی هم فکر کنند یعنی مساوی ! همیشه آدم نباید ببازه یا همیشه ببره ! خیلی وقت ها هم پیش میاد که آدم باید تن به تساوی بده ! با اطمینان گفتم هر چی بلد نباشم بردن تو صفحه شطرنج رو خوب بلدم ! اصل سوالت رو زیر سوال می برم . من مطمئنم که مساوی نمی کنم ! مو هاش رو مرتب کرد و صفحه رو به هم زد و گفت : زمین را دوباره می چینم ! فقط نگاه می کردم ! برای خودش کامل چید و برای من یه شاه و یه وزیر و یه سرباز گذاشت . نگاهش را به نگاهم دوخت و با چشماش گفت : فقط چهار حرکت ! یکی  تو سه تا من ! تا حالا اینجوریش و ندیده بودم ! بازی طبیعی نبود ! فقط نگاه می کردم.....
یک راه به هم زدن بازی بود
یک راه بهانه گیری وسط بازی بود
یک راه خندیدن به بازی پیش روم بود
یک راه کنار آمدن با اون شرایط موجود بود
یک راه گفتن کلمه تسلیم با چشمان بسته بود
یک راه فکر کردن به بردن بازی با همون یه حرکت بود و
یک راه فکر کردن به مساوی کردن بدون انجام هیچ حرکتی بود
اما تصمیم گرفتم که بازی را به گونه ای مساوی اعلام کنم که برنده بشم ! نگاهش کردم  و گفتم حرکت اول از تو ! حرکت کرد ... حرکت کردم ! حرکت کرد و مات شدم ! نگاهم کرد و گفت : این بار هم باختی ! دستی به موهام کشیدم و گفتم : بازنده تو بودی ! با تعجب گفت : خوب به صفحه نگاه کن . مات شدی ! گفتم : خوب به صفحه نگاه کن . بازی طبیعی نبود که بردن من طبیعی باشه ! تو باختی چون من به تو اجازه دادم حرکت اول را انجام بدی ! پس برای اینکه ماتم کنی اجازه گرفتی ! پس بازی دست من بود نه تو ! 
            ما را زمنع عقل مترسان  و می بیار
                                                     کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست  
نوشته شده در شنبه 23 خرداد 1383ساعت 10:44 ق.ظ توسط صدر | 16 نظر|