X
تبلیغات
رایتل

خودنویس

... خودنویس یعنی دنیای واقعی فردا با بودن در مجاز امروز به شرط آنکه واقعی بمانی....

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
                             وانکه این کار ندانست در انکار بماند
                                                 محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
                                                                          قصه ماست که در سر هر بازار بماند
صداش تو صدای موج و نسیم پیچید و گفت : از افق از من از خودت یه سوال بپرس !
تو زندگی ما آدم ها یه زمان هایی پیش میاد که باید همه چیز رو از اول شروع کنیم  که همه بهش میگن شروع دوباره . خاک آب گرفته ساحل و زیر پام جابجا کردم و گفتم : اول صبحی بی خیال میشی ؟!‌ گفت : یه سوالت تموم شد. جواب : نه! خندم گرفت . یه سوال مهم رو باختم . قضیه جدی بود. باید جدی فکر می کردم . یک هیچ تا اینجا . زمان ! محدود. فقط سوال از خودم مونده بود و افق! اما اصل سوالم از اون بود. رو کردم به افق ، چقدر زیبا! منتظر بود و کنجکاو . حالا  از خودم یه چیزی اما از افق چی باید می پرسیدم . تااینکه افق خودش به دادم رسید . رو کردم بهش و گفتم : تو ، افق . جواب بده . تا اومد حرفی بزنه گفتم چرا همیشه .....
شروع باید با یه سوال بزرگ باشه
پایان باید با جواب ندادن به سوال باشه
شروع باید با دیدن و نتیجه گرفتن همراه باشه
پایان باید با ندیدن ها و نتیجه نگرفتن ها همراه باشه
شروع باید با به وجود اومدن یه احساس درونی همراه باشه
پایان باید با از بین رفتن تمام احساس های درونی همراه باشه
شروع باید با ظاهر شدن افق عقل و تدبیر بدون نمایه های بیرونی باشه
پایان باید پیش کشیدن افق احساس و نگاه بدون نمایه های عقل و تدبیر باشه
و چرا همیشه تکرار مکررات رو به حساب شروع و پایانی بی تکرار میزاریم ! و چرا همیشه به دنبال تمام اون چیز هایی هستیم که میدونیم  نبودنشون برامون اثبات شده! خیزش ارام موج پاهام و خنک میکرد. دیگه ادامه ندادم . سرم و برگردوندم تا طلوع زیبای خورشید و بدون کلام و بی توقع نسبت به جواب دادن به سوال هایی که کردم نظاره گر باشم. کنارم ایستاد ،‌خم شد و مشتی از ماسه های ساحل رو برداشت و به دستم داد و گفت بریز تو دریا . من هم ریختم ! آرام گفت : سوال هایی که کردی به اندازه همین مشت ماسه در برابر تمام موج های این دریای بزرگه که شاید هیچ وقت نمود پیدا نکنه مثل من و افق برای تو..... 
               اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
                                                                شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
نوشته شده در شنبه 27 تیر 1383ساعت 08:52 ق.ظ توسط صدر | 12 نظر|