... خودنویس یعنی دنیای واقعی فردا با بودن در مجاز امروز به شرط آنکه واقعی بمانی....
... خودنویس یعنی دنیای واقعی فردا با بودن در مجاز امروز به شرط آنکه واقعی بمانی....
آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
وانکه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد
با نگاهی آرام تر از همیشه گفت : به نظرت من پایان یک شروعم یا آغازی بر یک پایان!؟
همیشه تو این دنیا نباید انتظار داشت که شروع کننده بود و همیشه پیروز چون خیلی وقت ها آدم ها یه وقتی به خودشون میان که می بینن آغاز گر پایان ها بودن! با لبخند نگاهی بهش کردم و رفتم کنارش ،دستش و گرفتم و گفتم گر بدانی و پرسی سوالت خطاست ! گفت : نه مطمئن باش اگه می دونستم زحمت سول کردن و به خودم نمی دادم . سوال سختی بود شاید جواب به سوالش یه جورایی به خودم هم بر میگشت . برای همین با احتیاط گفتم ......
بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی
شادی خاطر اندوه گزارم نشدی
تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید
با که گویم که چراغ شب تارم نشدی
صدف خالی افتاده به ساحل بودم
چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی
بوته ی خار کویرم همه تن دست نیاز
برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی
از جنون بایدم امروز گشایش طلبید
که تو ای دل به جز مشکل کارم نشدی...
هنوز کامل حرفم تموم نشده بود که لبخندی معنا دار زد و آروم دم گوشم گفت : خب این نظر تو بود اما میدونی جوابی که الان برای سوالم پیدا کردم چیه ؟ لیوان و پر از آب کردم و شروع به خوردن کردم خب تا اینجا من جلو بودم چون هر جوابی که میخواست بده به نوعی الهام گرفته از جواب من بود برای همین با خیالی راحت گفتم : بگو! اومد کنار گوشم و گفت...
گرچه افروختم و سوختم و دود شدم
شکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید
به امید تو چو آیینه نشستم همه عمر
گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید
غنچه ای بودم و پر پر شدم از باد بهار
شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید
راحتی خیال منم مثل عمر موندن اب تو لیوان بود کوتاه و بی رنگ .... خنده کوتاهی کرد و ارام به سمت در رفت . من موندم و یه دنیا سوال بی جواب..... 
گنج زر، گر نبود گنج قناعت باقیست
آنکه آن را داد به شاهان به گدایان این داد
صدر
پنجشنبه 22 مرداد 1383 ساعت 02:32 ب.ظ
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم بودم و اینها برکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که به این جور و جفا صبر و ثباتم دادند
با دلهره رو کرد بهم و گفت : پس چرا قبلا بهم حرفی بزدی ؟!
همیشه میگن اگه میخوای موفق باشی صادق باش با شریکت با خودت با همه .خلاصه هیچی بهتر از رو راستی و یه رنگی نیست !! نگاهی به چشمای براق و گیراش کردم و گفتم : نپرسیدی که چیزی بهت بگم ! حرفم تموم نشده بود گفت : ولی تو باید می گفتی چه من می پرسیدم چه نمی پرسیدم ! این و گفت منتظر شد . نگاهی بهش کردم و گفتم خب که چی؟! برگشت و گفت : میخوام ادامش و بشنوم ! اما من حاضر به گفتن نبودم .یهنی نمیتونستم چیزی بگم یا به عبارتی قدرت بیان کردنش و نداشتم ! خودکار و برداشتم و دست قلبش و کشیدم طرف خودم و کف دستش نوشتم .....
دو دلجو مهربان باهم ،
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم ،
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
دو تنها رهگذر کفتر ،
نوازش های این ، آن را تسلی بخش ،
تسلی های آن ، این رانوازشگر .
خطاب ار هست : « دل جان»
جوابش : « جان دل،جان ،
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش .
نه ، دل جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی ، بی نصیبی ، مانده در راهی ،
پناه آورده سوی سایه سدری ،
ببینش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست 
بلافاصله برگشتم . چند دقیقه ای که گذشت روبروم ایستاد و دست دلم و کشید طرف خودش و روی اون با همون خودکار نوشت .....
غم دل با تو گویم ، دل!
بگو آیا مرا دیگر امید هم سرایی نیست ؟
بگو آیا مرا دیگر امید هم نوایی نیست ؟
دلم نالنده پاسخ داد :
آری نیست ! 
نگاهی کرد و بدون اینکه دیگه حرفی بزنه در و باز کرد و رفت ......
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
صدر
شنبه 17 مرداد 1383 ساعت 10:22 ق.ظ
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
با صدایی خسته و ارام گفت : نه، من دیگه خیلی تغییر کردم !
خیلی وقت ها ادم ها برای اینکه بتونن حسابی از پس خودشون و اینده و حالشون بر بیان هیچ ابایی از زود بیان کردن جمله «تغییر کردم» ندارن ! این دفعه بر خلاف دفعات قبل خیلی حوصله بحث کردن و بردن و باختن و نداشتم برای همین با بی میلی رو کردم بهش و گفتم : خب مبارکه ! از روی ناراحتی نگاهی بهم کرد و گفت : نمی خواهی بدونی که چرا تغییر کردم ؟ اصلا چرا تغییر کردم ؟ چرا دارم این حرفا رو به تو می زنم ! بهش خیره شدم و گفتم : فکر نکنم به حال من دونستن جواب این سوالات فرقی بکنه! لیوان آب و داد دستم و گفت :
سراپا حسرتم اکنون که بیدارم.
ولی، ای دل، دل رویایی شیدا،
بگو آخر چرا بیخود به خوابم آمدی دیشب،
تو که چون روز شد، پیدا و ناپیدا؟
همین پر جاذبه لذات دیرینه ست،
که چراغان می کند آنات جاری را.
با نقاب دیگری، اما همان حاجات دیرینه ست!
نگاهی بهش کردم ! برام خیلی تعجب برانگیز بود! تمام حرفش و یه جا و بدون مقدمه زد! نه بدوبیراه گفت نه ناسزا ! اما ای کاش می گفت و این حرف و نمی زد ! سرم و انداختم پایین و لیوان آب و کج کردم و در حالی که آب می ریخت رو زمین گفتم .....
بگو ای دل، بگو دیشب چرا خواب ترا دیدم،
کجا بودیم؟
باهم از کجا می آمدیم، آن وقت تنها؟
ولی تنها نه،
گویا نگاهی هم بود همپای تو و دستش به دستت
که ما را گاه می پایید و پنداری شکایت داشت،
دوان می آمد، اما باز پس می ماند!
لیوان خالی و دادم دستش و ادامه دادم : حالا فهمیدی چرا برای من فایده ای نداره !
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
صدر
پنجشنبه 15 مرداد 1383 ساعت 04:25 ب.ظ
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
در اوج ناباوری رو کردم بهش و گفتم : هیچ وقت نگو که دل اسیر شده !
همیشه برای بودن یا حداقل خوب موندن آدم ها باید به خودشون هم دروغ بگن یا حداقل به خودشون راستش رو هم نگن ! معلوم بو دکه بغض گلوش و فشار میداد. اما هر طوری بود خودش و نگهداشت و با صدایی لرزون گفت : تو خودت هم از این حربه استفاده می کنی ؟ سرم و انداختم پایین و گفتم : ببین همیشه آدم ها در عین ادعایی که دارن شجاعت زدن بعضی حرف ها رو ندارن . آرام اشک هاش و پاک کرد و گفت : مثل کدوم حرفا!؟ گفتم : مثل حرف دل که شاید تا آخر عمر هم نشه بیانش کرد! نمیدونم چی می گفتم شاید این حرف هم حرف دل بود که بالاخره زده شد! ادامه دادم : میدونی نظرم چیه ؟! نظرم این که اگر آدم جرات زدن حرفی رو که پل میان دل و دله رو نداره بهتره تمومش کنه ، تغییرش بده ! نگاهی کرد و گفت ....
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است......
و ادامه داد : اگر نمی تونستی پس چرا همون اول نگفتی؟! حالا دیگه شده دادگاه و منم برای اولین بار شده بودم متم ! دادگاهی که شاکی و قاضیش یکی بودن ! سابقه نداشت . دفاعی نداشتم که بکنم برای همین با احتیاط اما با جرات گفتم :
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
اما ، فایده نداشت چون برای اولین بار متهم شناخته شده بودم! اتهام وارده : ......... 
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
صدر
شنبه 10 مرداد 1383 ساعت 11:21 ق.ظ
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد
پرده رو آروم کنار زد و گفت : اگه قرار باشه یه روز من و از دست بدی چکار می کنی ؟!
فراز و نشیب این زمونه همیشه بر دل و کام ما آدم ها نیست چرا که خیلی وقت ها پیش میاد که باید در عین نیاز تظاهر به بی نیازی کنی فقط برای اینکه بمونی ! گوشه پرده رو گرفتم و صورتمو با تعجب بهش نزدیک کردم و گفتم : یه بار دیگه بگو ! رفت پشت سرم و آرام در گوشم گفت : گفتم اگر قرار باشه یه روز من و از دست بدی چکار می کنی ؟! آپولو که نخواستم هوا کنی یه سوال ساده پرسیدم ! با همه رقم افکار و بازیهاش ساخته بودم الا این یکی که بد جوری عصبانیم کرده بود.فکر کردم یه چیزی بگم که دیگه از اینجور شوخی ها نکنه ! برای همین با لبخندی تصنعی گفتم : مطمئن باش که دنیا برام تموم نمیشه ! لبخند زمان داری زد و گفت : ولی خوب میدونی که تو به غیر از من دنیایی نداری ، برای اینکه .....
تو بدون من تنها یک نگاهی
تو بدون من تنها یک فکر ساده ای
تو بدون من تنها یک حرکت کاملا نا تمامی
تو بدون من تنها یک صدای رو به خاموشی هستی
تو بدون من تنها یک ترانه ی زیبا اما بی رمق و نا هماهنگی
تو بدون من تنها یک تصویر ی که از دور جلوه گره و از نزدیک دلخراش
تو بدون من تنها یک حدسی که هیچ وقت جرات فکر شدن رو پیدا نمی کنه
راست می گفت ؟! نمی دونم ، یعنی نمی خواستم که بدونم ! شاید برام غیر قابل تصور بود! دلم میخواست بگم که نه اما نمیشد . .. نه .. از حافظم پاک شده بود، بهش خیره شدم و بلند گفتم : باختی ، خودت از خودت ! ابروهاش و تو هم کشید و گفت : فکر می کنی ! رفتم پشت سرش و آروم دم گوشش گفتم : قبول ،حرف هایی که زدی اما بدون تصویری که تو از دنیای من داری مثل تصویری که از دنیای خودت داری ! برگشت و با عصبانیت گفت : من مطمئنم که تو دنیات همینیه که من گفتم ! دستم و گذاشتم رو شونش و گفتم : حرف هایی که زدی درست درست بود اما به شرطی که من دنیایی داشته باشم ....... 
ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
صدر
یکشنبه 4 مرداد 1383 ساعت 12:03 ب.ظ
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم
یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
رو به آسمون کرد و گفت : از بین این همه ستاره ها کدومشون و بر میداری؟!
خیلی وقت ها آدم ها برای انتخاب کردن بین چند چیز اونقدر دو دل و وسواسی میشن که تا حد جنون پیش میرن و آخر سر هم معلوم نیست بتونن درست انتخاب کنن ! نسیم ملایمی پهنای صورتمون و به آرامی نوازش میداد . تکیه دادم بهش و گفتم اون ستاره رو می بینی ! همون و بر میدارم، بعدش هم حدود چند دقیقه ای اندر مزایای اون ستاره و دلیل انتخابم براش توضیح دادم ! چند لحظه ای که گذشت برگشت و نگاه معنا داری کرد و گفت : از کدوم ستاره داری میگی ؟! من که چیزی نمی بینم ! گفتم : خوب دقت کن ، اون ستاره رو میگم و با دست به سمت ستاره ای که وجود نداشت اشاره کردم و گفتم : ببین ، اونجاست ! اون ستاره ای که من می بینم همون ستاره ای که ......
اولین رمز انتظاره
اولین رنگ نگاه منه
اولین زیبایی تو ذهنمه
اولین خواستن من توزندگیه
اولین گشاینده دریچه قلب منه
اولین کوشش من برای تمام عمرمه
اولین واژه ای که برای قلبم معنا پیدا کرد
اولین تصویریه که تا حالا در ذهنم حک شده
اولین بهانه ایه که بهانه ای برای داشتنش ندارم
اولین صدایی که طنینش پایان بخش نجواهای دیگه ست و
اولین سلامی است که بدون خداحافظی ها برای من معنا پیدا کرد
اون ستاره که می بینی تنها انتخاب من بوده بدون شرط و بی قید ! چه ببینمش چه نبینمش ! چه خودش رو به من نشون بده چه مجبور باشم با تصویرش تنها باشم ! مهم نیست ! مهم این که اگر انتخابش کردم و دلش و به خودم خوش کردم زیر قرارم با خودم نزنم! آرام تکیه زد بهم و گفت : حالا دیدمش ،چقدر زیباست و چقدر تنها .....
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیانش بر اندازیم
صدر
پنجشنبه 1 مرداد 1383 ساعت 03:07 ب.ظ
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زنند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زنند
لیوان آب و داد دستم و گفت : میتونی با اسم من چند تا جمله بسازی !؟
راه و روش زندگی آدم تو این دنیایی که هر کی برای خودش یه روش اختراع میکنه بعضی وقت ها اینقدر عجیب میشه که از حد تصورات آدم خارج میشه ! لیوان رو گرفتم و گفتم : ببخشید .. اسم شما ...؟! لبخندی زد و گفت : شناسنامه ای یا ...؟! گفتم : هر چی که صدات می کنن ؟
دور خودش چرخی زد و گفت : فرض کن یار..! حالا با این یار جمله بساز. به همه چیز فکر کرده بودم الا این یکی !خودش رو چیزی نامید که از حد تصورم خارج بود. اما خب چاره ای نبود باید یه چیزی می گفتم اما نه هر چیزی ! ازش فاصله گرفتم و گفتم ......
یار میتونه تعریفی از نگاه مجنون به لیلی باشه
یار میتونه تعریفی از محبت گل و پروانه به شمع باشه
یار میتونه تعریفی از احساس زندگی در امتداد پایان باشه
یار میتونه تعریفی از شروع پیوند یک نگاه خجالتی با یک فکر باشه
یار میتونه تعریفی از جرات نداشتن برای گفتن خیلی ادعاهای درونی باشه
یار میتونه تعریفی از من بدون تو ولی تو با من اما نه در کنار هم ولی آشنا با هم باشه
لیوان آب رو از دستم گرفت و گفت : و یار میتونه تعریفی از جدایی ها بدون آینده ای پیوند دار باشه ! اما این و بدون یار هیچوقت نمیتونه تعریفی از جدایی ها و فراموشی ها باشه چون .... حرفش و قطع کردم و گفتم : ... چون هیچوقت هیچ یاری فراموش نمیشه حتی اگر تبدیل به خاطره بشه ..... 
صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
صدر
دوشنبه 29 تیر 1383 ساعت 09:56 ق.ظ
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در سر هر بازار بماند
صداش تو صدای موج و نسیم پیچید و گفت : از افق از من از خودت یه سوال بپرس !
تو زندگی ما آدم ها یه زمان هایی پیش میاد که باید همه چیز رو از اول شروع کنیم که همه بهش میگن شروع دوباره . خاک آب گرفته ساحل و زیر پام جابجا کردم و گفتم : اول صبحی بی خیال میشی ؟! گفت : یه سوالت تموم شد. جواب : نه! خندم گرفت . یه سوال مهم رو باختم . قضیه جدی بود. باید جدی فکر می کردم . یک هیچ تا اینجا . زمان ! محدود. فقط سوال از خودم مونده بود و افق! اما اصل سوالم از اون بود. رو کردم به افق ، چقدر زیبا! منتظر بود و کنجکاو . حالا از خودم یه چیزی اما از افق چی باید می پرسیدم . تااینکه افق خودش به دادم رسید . رو کردم بهش و گفتم : تو ، افق . جواب بده . تا اومد حرفی بزنه گفتم چرا همیشه .....
شروع باید با یه سوال بزرگ باشه
پایان باید با جواب ندادن به سوال باشه
شروع باید با دیدن و نتیجه گرفتن همراه باشه
پایان باید با ندیدن ها و نتیجه نگرفتن ها همراه باشه
شروع باید با به وجود اومدن یه احساس درونی همراه باشه
پایان باید با از بین رفتن تمام احساس های درونی همراه باشه
شروع باید با ظاهر شدن افق عقل و تدبیر بدون نمایه های بیرونی باشه
پایان باید پیش کشیدن افق احساس و نگاه بدون نمایه های عقل و تدبیر باشه
و چرا همیشه تکرار مکررات رو به حساب شروع و پایانی بی تکرار میزاریم ! و چرا همیشه به دنبال تمام اون چیز هایی هستیم که میدونیم نبودنشون برامون اثبات شده! خیزش ارام موج پاهام و خنک میکرد. دیگه ادامه ندادم . سرم و برگردوندم تا طلوع زیبای خورشید و بدون کلام و بی توقع نسبت به جواب دادن به سوال هایی که کردم نظاره گر باشم. کنارم ایستاد ،خم شد و مشتی از ماسه های ساحل رو برداشت و به دستم داد و گفت بریز تو دریا . من هم ریختم ! آرام گفت : سوال هایی که کردی به اندازه همین مشت ماسه در برابر تمام موج های این دریای بزرگه که شاید هیچ وقت نمود پیدا نکنه مثل من و افق برای تو..... 
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صدر
شنبه 27 تیر 1383 ساعت 08:52 ق.ظ
سینه از آتش عشق در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداتخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت یادم که یه بار بهش گفتم : چقدر زمان میخوای تا همه اتفاقات رو تبدیل به خاطره کنی؟!
زمانه ، زمان دور شدن و نزدیک شدنه . تلاطم پایان ناپذیر !همیشه در هراس و بیم و آماده برای تبدیل شدن و تبدیل کردن ! سری تکون داد و گفت : چقدر زمان داری تا کامل برات توضیح بدم ؟ گفتم : کوتاه ، مفید و ماندگار .خلاصه اینکه خیلی زمان ندارم! کاغذ رو برداشت و با یه قلم تا میتونست روی اون و خط خطی کرد و داد دستم و گفت : خوب نگاه کن ، تبدیل کردن این برگه خط خطی به یه صفحه سفید دست نخورده چقدر برات زمان میبره !؟ گفتم : محاله ! اونقدر زمان میبره که حد و حساب نداره . کاغذ و گرفت و گفت :تبدیل وقایع به خاطره برای من مثل ....
تبدیل سیاهی به سفیدی سخته
تبدیل بودن در ذهن به شدن سخته
تبدیل دیده شده ها به ندیدن ها سخته
تبدیل نگاه های عبرت آموز به تاریخ سخته
تبدیل شنیده دل پسند به نشنیده ها سخته
تبدیل نگاه های پر از امید به خداحافظی ها سخته
تبدیل امید های در گذر زمان به وعده های نیامده سخته و
تبدیل تمام آموخته های عاشقانه به خاطرات فراموش شدنی سخته
من برای تبدیل تمام اون چیزهایی که دیدم شنیدم و حس کردم به مشتی خاطرات گرد گرفته و فراموش شدنی اون اندازه زمان میخوام که تو برای تبدیل این کاغذ سیاه شده به برگی سفید نیاز داری! نگاهی کردم و گفتم :ولی این ها درصورتیه که مجبور نباشی ، چطوری مطمئن باشم که همه چیز خاطره نمیشه زمانی که تحت فشار باشی ؟! خندید و گفت : همون اندازه به من اطمینان داشته باش که به خودت داری ، چون من بخشی از وقایع توام اما در جنسی دیگر.....
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
صدر
چهارشنبه 24 تیر 1383 ساعت 09:29 ق.ظ
عکس روی تو چو در آیینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش دردهن عام افتاد
قبل از اینکه در و ببنده گفت : برای خداحافظی چه رنگی رو انتخاب می کنی؟!
خیلی وقت ها میشه که آدم ها باید برای همه چیزشون از اعتقادشون گرفته تا احساساتشون باید یه نماد تعریف کنن تا جاودان در ذهن بمونه! اول به نظرم سوال بی مزه و بی جایی رسید. برای همین با بی اعتنایی سرم انداختم پایین و گفتم : رنگ نگاه تو رو براش انتخاب کنم . در و بیشتر باز کرد و گفت : حالا ببین رنگ نگاه من چه رنگیه ؟! سرم و بالا گرفتم تا یه چیزی بهش بگم اما نشد . هاله تیره ای که بین نور خورشید و در نیمه باز متجسم شده بود اجازه تشخیص بین رنگ های متنوعی که تا چند ثانیه پیش بو.دن و نمی داد. متوجه تعجبم شده بود برای همین گفت : نگفتی نگاهم چه رنگیه ! مثل گوی گداخته وسط کوه یخ شده بودم . چشمام و بستم و دستام و بهم قفل کردم و گفتم : رنگ نگاه تو .....
سبز نیست چون با طراوت تر از طبیعت به نظر میرسه
زرد نیست چون گرمتر و نورانی تر ازخورشید به نظر میرسه
آبی نیست چون آرامش بخش تر ازآسمان پهناور به نظر میرسه
قرمز نیست چون خیره کننده تر از سرخی گل سرخ به نظر میرسه
سیاه نیست چون با ابهت تر از فرا رسیدن سیاهی شب به نظر میرسه
سفید نیست چون خیره کننده تر از بازتابش سفیدی برف سفید به نظر میرسه و
نارنجی نیست چون خیلی کاملتر از هاله تکامل پیچیده شده دور انسان به نظر میرسه
در را بیشتر باز کرد و گفت : پس هنوز رنگ نگاه من و پیدا نکردی ؟! چطوری ادعا می کنی تا ابد کنارم خواهی بود ؟! این و گفت و آرام آرام قصد رفتن کرد. قبل از اینکه کاملا بیرون بره چشمام و باز کردم و گفتم میدونی نگاه تو چه رنگیه ؟! خندید و گفت : اگر بگی هیچ وقت فراموش نمی کنم ! دستام و از هم باز کردم و گفتم : رنگ نگاه تو همون رنگ خداحافظیه ......... 
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صدر
دوشنبه 22 تیر 1383 ساعت 02:21 ب.ظ