دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم زسر زلف تو زنجیر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
فکر کردن به باختن در عین پیروزی مثل پات کردن تو بازی شطرنجه ! هم شیرینه هم ناباورانه !سراسر زندگی آدم ها هم مدام تواین فاز می چرخه . با باور پیروزی قدم می زنیم و مدام به « نکنه شکست بخوریم » فکر می کنیم ! بازی بازی بازی .....
بازی بادل
بازی با روح
بازی با زندگی
بازی با عاشقانه
بازی با شرط عشق
بازی با نگاه عاشقانه
بازی با امروز و دیروز و فردا
بازی با جدایی ها و نرسیدن ها
بازی با قلب سپرده و از دست داده و
بازی با پیروزی و شکست و مساوی اما ....
اما بدون حریف ! یه باز ی یه نفره که همه تو اون دخیلن اما هیچکس بازی نمی کنه ! فقط تماشا می کنن ! فقط شاهدن و نظاره گر ! چه بیرحمانه تشویق می کنند و چه نامطمئن زمین را ترک می کنند ! و تا باد چنین بادا !
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری آن پرده نشین باشد
از نگاه ما خیلی چیزها شاید نباید اینجوری که می بینیم تموم بشه !
از نگاه ما خیلی چیزها شاید نباید اینجوری که ما می شنویم روایت بشه !
از نگاه ما خیلی چیزها شاید نباید اینجوری که ما می نویسیم نوشته بشن !
اما چه کنیم که خیلی چیزها رو نمیشه تغییر داد ، خیلی حرف ها رو نمیشه زد ، خیلی نوشته ها رو نمیشه ننوشت و خیلی راه ها رو نمیشه نرفت ....! بعضی مواقع آدم ها اونقدر پیچیده میشن که با هیچ ترفندی نمیشه این پیچیدگی رو رفع کرد . یکی از این پیچیدگی ها عاقلانه عشق ورزیدنه که انصافاْ تا حالا نمونش رو ندیده بودم ! نمونه ای که برای یک عمر کافیه تا آدم ها رو بازی بده !و چه بازی زیبا و سختیه ! ....... خیلی سخت !
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد